
"روی پنجههای پایم بلند شدم و دستهایم را بهسویش دراز کردم. به نظرم شعلههای آتش از چشمهایم بیرون میزد. بااینحال نام او را غرّیدم: میر قدیر! از روی صندلی چوبی برخاسته شد. رنگ صورتش مهتابیتر از همیشه بود و با هر دو دست میکوشید انگشتان نامریی حلقهشده از دور گلویش را باز کند و نمیتوانست..." غلام طهماسبی، نوجوانی دشواری را…















