
"گراز تند میدوید و خیلی بهاش نزدیک شده بود، طوری که صدای نفسزدنهایش را هم میشنید. چند قدم مانده به درخت، چوب را دید و یاد حرف جباری افتاد. خودش را پرت کرد کنار، میان بوتههای خاردار تمشک. قلبش آنقدر تند میزد که فرورفتن تیغها را حس نمیکرد..." "شب گراز" داستانی است بهظاهر مخوف ولی سرشار از حس زیبای انسانیت،…

