
بخشی از کتاب: "زيرچشمی به عمویم نگاه میكنم، خيره به روزنامه، جدی، لاغر، با یک ژاکت که تنش است. همیشه هم که زودتر از من بیدار است. به ساعت مچیاش نگاه میكند. سريع به استکانم خيره میشوم. روزنامه را میبندد. از جيبش پول توجيبیام را درمیآورد و میگذارد روی ميز. "ده دقيقهی ديگه توی ماشين باش." شانزده سال بعد داستان…
۲۱۶,۰۰۰ تومان