
تاجر رسید روستا، همه عارف رو بهش معرفی کردند. رسید حجرۀ عارف، دید تدارک نماز پهنه، گفت: «صاحب حجره ما برمیگردیم.» عارف دست تاجر رو گرفت و گفت: «برای شماست تاجر! بفرما.»تا خود شب با تاجر گفتگو کردند. آخرای شب جا پهن کردند که بخوابند. تاجر گفت: «تو زیبایی فهمت میشه، میخوام یکی از قشنگترین نقاشی های از مرز گذشته…
قیمت درج نشده