
پیرمردها روبروی الماس (قهوهخانه) وا رفتند و کنار برکه چنبره زدند. کهنه پارچههایی دودگرفته و ریش شده، دور تن لاغرشان پیچخورده بود. شبیه هر چیزی بودند غیر از آدمیزاد. پوست چروک و سیاهشان روی استخوان لق میزد و چشم و دهانشان خوب پیدا نبود. کل و بیمو میلرزیدند و به اطراف نگاه میکردند. یکی صورت سوخته، گردنش خمیده بود و…

