کتاب ایشکا
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از متن کتاب:
چند روزی از مرخصی بدون حقوقم باقی مانده …از هفتهی بعد باید بروم سرکار…سردردهایم هنوز ادامه دارد…گاهی اوقات، خیلی شدید می شود و گاهی کمی آرامتر است…دارم فکر میکنم چه جوری میخواهم بروم سرکار… آخر، با سردردشدید که نمیشود کار کرد…از طرفی، به حقوقم احتیاج دارم…اگر کار نکنم، زندگیمان لنگ میماند…یک وقتی ممکن است پیروز زیر بار زندگی بشکند…به او قول دادم که هیچوقت تنهایش نگذارم…دلم میخواد از این روزهای باقیماندهی مرخصیام لذت ببرم…بیاعتنا به سردردم، میروم سراغ کمد لباسهایم…بهتر است بروم بیرون و کمی قدم بزنم یا بروم خرید…آره، موافقم، خرید همیشه حال من را خوب میکند…یک لباس گرم و مناسب فصل میپوشم…اواخر دیماه است و هوا سرد …همینطور که دارم لباس میپوشم، فکر میکنم که خب، کجا بروم؟ چه کار کنم؟ آهان، یک سر میروم مغازه عتیقهفروشی که جنس های قدیمی و دستهدومِ گذشته را میفروشد…ایدهی خوبی است…مثل پدرم، عاشق اشیای عتیقه و قدیمی هستم…






