کتاب به طرف صفر
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
تا این جای کار تعطیلات برای سروان باتل بهخوبی گذشته بود. هنوز سه روز از تعطیلات باقی بود و تغییر هوا و شروع بارندگی نقشههای باتل را خراب کرده بود. ولی انگلستان بود و از انگلستان چه توقعی! تا همینجای کار هم شانس آورده بود که تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشته بود.
باتل داشت با خواهر زادهاش ستوان جیمز لیچ، صبحانه میخورد که تلفن زنگ زد.
ــ الان آمدم، قربان.
جیمز گوشی را گذاشت. باتل با دیدن حالت چهرهٔ خواهرزادهاش گفت:
ــ کار مهمی پیش آمده؟
ــ یک نفر کشته شده. لیدی ترسیلیان پیرزن محترمی است که اینجا شهرت زیادی دارد. پیر و زمینگیر شده. خانهاش تو سالتکریک است. آنور تپهها.
باتل به علامت تأیید سر تكان داد. جیمز گفت:
ــ دارم میروم پیش این پیرمرده. با خانم دوست بود. مجبوریم پرونده را با هم دنبال کنیم.
منظورش از «پیرمرده» رئیس کلانتری بود. همیشه از او با این لفظ تحقیرآمیز یاد میکرد.
















