کتاب روايت يك كودكی سخت
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
گزیده ای از کتاب
من پدرم را بهطور کامل در ذهنم ساختهام. او در سال ۱۹۳۹ ناپدید شد و من آن زمان یکساله بودم. در دوران کودکی من هیچکس درباره او حرفی نمیزد. به مرور زمان، به این سکوت خانوادگی بدگمان شدم. تنها حضور پدرانهای که قبل از جنگ تجربه کردم حضور پدربزرگم بود؛ اما او مسن بود و من میدانستم که او پدر مادرم است. مادرم بسیار از پدرش صحبت میکرد و من خیلی دوستش داشتم. چرا من پدر نداشتم؟ بعد از جنگ، بزرگترها درمورد تبعیدشدن و کشتهشدن پدربزرگ و مادربزرگم، داییها و پسرداییهایم صحبت میکردند. اما هیچ وقت از پدرم صحبتی نشد. چرا؟ این را هم میدانستم که این مردی که بعد از جنگ با مادرم زندگی میکند پدرم نیست.











