کتاب طلوع دلتنگی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از جدال نابرابر بین قلبهایمان، به تنهایی خودم را در زندان چشمانت محبوس میکنم تا که مرگ دردهایم فرا برسد و این طلوع دلتنگی؛ غروب کند.
برشی از متن کتاب:
دست و پایش رعشه گرفتهاند.
دل پرسیدن ندارد.
دلش را ندارد که اسم صاحبان حلقه را بپرسد.
دلش را ندارد به طرف رستم برگردد و بپرسد مراسم عقد چه کسانی؟
اما رستم خودش دست به کار میشود.
-ترگل و سبحانم دیگه خیالشون راحت شد. مونده یه مراسم عروسی.
چشمانش آنقدر نفوذناپذیر شده که نمیتوان چیزی را فهمید.
حالت صورتش کاملا عادی است و همین رستم را میترساند.
همین چندوقت پیش بود که بهخاطر ترگل، کل این اتاق را کنفیکون کرد و حالا خبر ازدواجش را شنیده و اینگونه آرام میرود، ترسناک است.
اصلا کجا میرود؟





