کتاب فصل زمستان
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب فصل زمستان:
همیشه فکر میکرد اگر بمیرد نمیتواند توی قبر بخوابد از مردن میترسید وقتی میبردند انفرادی لختش کردند و لباس زندان را دادند و همه چیزش را گرفتند حتی ساعت پیمان فکر کرد مرگ و زندان مثل هم هستند وقتی کسی میمیرد لباسش را در می آورند و کفن میپوشانند تنها توی قبر می خوابانند توی انفرادی شب و روز برای پیمان فرق نمی کرد مثل مردهای که توی قبر خوابیده باشد یا می خوابید یا با خودش حرف میزد آنقدر بلند بلند که سکوت انفرادی دیوانه اش نکند برای این که بفهمد شب یا روز شده گوشش را می چسباند به در آهنی و از سکوت راهرو یا عوض شدن صدای پای سربازها میفهمید شب شده یا روز.







