کتاب مثل هیچ شب
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
مشخص بود دنبالم میآید البته که میخواست غرولند کند. هوا داغ و نفس گیر بود. نفس کشیدن هم به اجبار. بعید بود بتوانم غرولندهای یغما را تحمل کنم!بعید بود.
بالاخره رسیده بود. در حالی که روی زمین ولو شدم بطری آب را سر کشیدم. یغما هم آمد و با چشمانی که از خشم شلاقم میزد برگه ای را به سمتم پرت کرد. برگه روی هوا رقصان روی پاهایم افتاد و در این حال یغما پرخاشگرانه گفت:
– انصرافتو بنویس.
دستش را در جیبش فرو برد یک دور کوتاه چرخید شلوارش را بالا کشید بالا کشیدن شلوار هم که دیگر از عادت های کاری اش شده بود در حقیقت زمانی که این عادت را انجام میداد دو حالت داشت یا بسیار جدی بود یا به شدت خشمگین!!









