کتاب مرا به مریخ ببر
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
آن روزها دل در گرو یکی از همکلاسی هایم داشتم که کاشف به عمل آمد پسر کدخدای ده بالاست و فقط به جهت تحصیل، روزهای آخر هفته به مدرسه ما می آمد! جوانی خوش مشرب و خوش پوش که بی لهجه تر از همه ما حرف می زد و آخر هفته تقریبا همه ی دختران مدرسه انتظار ورودش را می کشیدیم، همین که صدای شیهه اسب سفیدش را می شنیدیم، قند در دلمان آب می شد، سر بر می گرداندیم سمت پنجره کلاس و لبخند محجوبی بر لبان تک تکمان نقش می بست و هم زمان رگ غیرت و حسادت دیگر پسران کلاس از گردنشان بیرون می زد و خشمشان را با پاره کردن کاغذی یا شکستن قلمی و یا کشیدن تیزی رو نیمکت ها خالی می کردند. بعضی ها که بزرگ تر بودند، بعد از نشستن او روی نیمکت، اجازه آبخوری و دستشویی می گرفتند و فقط خدا می داند که چه توطئه هایی برای از سر راه برداشتن این رقیب قدر و مشترک می کشیدند که همیشه زنگ آخر ناپدید می شد!! همین بود که بیشتر تمایل داشتم از داستان های سراسر عشق و نحوه وصال عاشق ها و معشوق ها بدانم…





