کتاب مرا رها نکن
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
سرش را بالا آورد و در آینه با وحشت به دهانش نگاه کرد. دندان جلوی فک پایینش شکسته بود. از جا پرید و در رختخواب نشست. دستش را روی دندانش گذاشت، سر جایش بود. نفس عمیقی کشید ولی دلش آشوب بود. از مادرش شنیده بود تعبیر خواب دندان بد است. سعی کرد افکار منفی را پس بزند. فکر کرد در راه رفتن به شرکت حتماً باید صدقه بدهد.
هوا هنوز تاریک بود. صفحهی موبایل را که کنار رختخوابش بود روشن کرد و نگاهی به ساعت آن انداخت؛ ۵:۱۷ بامداد را نشان میداد. هنوز وقت داشت بخوابد. پدرام در خواب خِسخِس میکرد. سر او را روی بالش درست کرد و دوباره دراز کشید. پتو را دور خود پیچید و چشمهایش را بست. باد هوهو میکرد و شیشههای پنجره را میلرزاند.





