کتاب نجات فرشتگان
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
تصمیم گرفتم به اورژانس بروم و از نزدیک وضعیت او را ارزیابی کنم. در حین پوشیدن روپوش ناخودآگاه از شدت عجله دستهایم می لرزید و قلبم به شدت می زد! به سرعت به سمت اورژانس راه افتادم. تا اورژانس چند دقیقه راه بود و بعد از پایین آمدن از پله ها، یک راهرو نسبتا طولانی تا اورژانس وجود داشت. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم در حال دویدن هستم، طوری که کم مانده بود دم پایی هایم از پایم خارج شود! در حالی که به شدت می دویدم و در دلم آشوبی بر پا بود، شدیدا نگران آن بیمار بودم ولی واقعا نمی دانستم چرا می دوم و اگر کسی از من در این مورد سوال می کرد جوابی نداشتم. نفس زنان به اورژانس رسیدم درب را باز کردم. اولین صحنه ای که دیدم یک کودک تیره و کبود بود که…





