کتاب یک پیاله چای ازبکی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
همینطور کـه ایـن جملـه را زیـر لـب طوطـیوار تکـرار میکنـم، یکـی از همـان خودروهــای گوریــلانگــوری دامــاس، کنــارم ترمــز میکنــد. ولــی اشــتباهی گوریــلانگـوری نشسـته داخـل خـودرو. دو نفـر قویهیـکل و تنومنـد از پنجـره بـه مـن زل میزنند، مثل شیر گرسنه که به غذایش زُل بزند. خدایــا خــودت کمکــم کــن. هنـوز دارنـد نگاهـم میکننـد. شسـتم خبـردار میشـود کـه احتمـالاً بـه یـک اشـتباه دوستننداشـتنی برخـوردهام. بااینحال، قافیـه را نمیبازم. بعـد از گفتـن سلام و یاغچیمینیز جملهای کـه حفـظ کـردهام را بـه آنهـا میگویـم. صحبتـی میکننـد که متوجه منظورشان نمیشوم. گیجومنگ آنها را نگاه میکنم…





