کتاب چند روز ابری
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره ی کتاب :
رمان چند روز ابری ماندانا معینی (مودب پور)
معرفی کتاب
بخشی از کتاب:
ـ تو رو خدا زودتر بيا بريم كاوه! دير می شهها!
كاوه ـ اومدم بابا، اومدم! آن، آن! بيا بريم كه مُردم از دست تو! خدا من و اين بيمارستان و اين دكترا و اين خانمای محترم پرستار و بخش آزمايشگاه و ساير قسمت هايی كه خانم هاس عزيز و محترم دارن به مردم خدمت شايسته به انجام می رسونن و من خبر ندارم و اين مريضای بدبخت رو كه هر لحظه، من بهخاطر تو به اميد خدا وِلشون می كنم رو بكشه و از دست تو نجات بده! يعنی خدا تو رو بكشه و ما رو از دست تو نجات بده!
ـ دير شد!
كاوه ـ اومدم ديگه! پرواز كه نمی تونم بكنم! دو تا پا دارم به اندازه آدميزاد يه متر و هشتادی! يورتمه كه نمی تونم برم! راه بايد برم!
ـ چقدر حرف می زني! جاش كار بكن!
«دو تا در رو باز كرديم و از دفتر كاوه اومديم بيرون و تا چشم مريضا به كاوه و من افتاد و ديدن داريم می ريم، سروصداشون در اومد و يكيشون گفت»
ـ آقاي دكتر، پس نوبت من كِی ميشه؟! شما كه دارين تشريف می برين!
«كاوه ايستاد و آروم و مهربون و شمرده گفت»
ـ برمی گردم عزيزم! نوبت شمام بعد از اون يكی يه!










