کتاب ساکن خیابان ملک
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
گاهی فرصت نمیکردم بروم خانه ناهار بخورم. توی راه بوق بوق ماشینی را میشنیدم، میفهمیدم کاظم است. میگفتم: «برای چی اومدی اینجا!» میگفت:«دور تا دور شهر گشتم تا پیدات کنم.» نان رول پیچی میداد دستم میگفت:«از غذای دیشب گوشت کوبیده مونده برات لقمه گرفتم که گرسنه نری توی جلسه.» فردایش باز صدای بوقش را میشنیدم، میگفتم:«امروز باز چی شد اومدی پی من؟» میخندید:«یه لقمه ته و تولی برات گرفتم بخور برو.» میگفتم:«کاظم جان شما این کارها رو هم نکنی عزیزی من رو شرمنده نکن!»










