کتاب هیاهوی افرا
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
مثلاً الان دلم میخواد روستامون باشم. ایران گفت: می خوای بریم؟ گفتم: شوخیت گرفته؟ با هیجان گفت: نه! اگر دلت می خواد می برمت. بعد از یک ساعت به روستا رسیدیم. مسیر قبرستان را به ایران نشان دادم تا اول به قبرستان برویم. همین که رسیدیم درنا به همراه بچه هایش روی خاک علی نشسته بود. مریم و میلاد تا مرا دیدند سمتم دویدند. هر دو را همزمان در آغوش کشیدم. مثل گاو مادری که گوساله اش را می لیسید. آن ها را غرق بوسه کردم، تنشان بوی خوبی می داد. عطری شبیه نعنا و شکلات. درنا از روی خاک بلند شد و سمتمان آمد.






