
بخشی از کتاب: کلهام شده بود شالیزار. هزار هزار گنجشک به دانههای برنجی مغزم نوک میزدند و فکرهای آشفته ی مغزم را دانه دانه برمیچیدند. تمام آدمها را ،تمام خاطراتم را، فقط و فقط عطا چون مترسکی رو به باد تاب میخورد و گنجشکها حتی بهش نزدیک هم نمیشدند. مغزم شده بود شبیه یک بیابان خالی خالی. تنها عطا شبیه…
