کتاب هم پیمان
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
چندین بار به محکمی تکانش داد. برخیز دختر خورشید!»
خود او را به بر کشید و با گام های پرشتاب دوید شایا هم از پی او تاخت تا اینکه به درخچه گز رسید او را زیر اندک سایه درخچه کشاند و شال هم از دور سرش باز کرد. سپس فشاری به کیل است وارد آورد تا نزدیک تر آید و در سوی دیگر بیکر لاغر و بیمار دختر بایستد این گونه جلو افتاب تند از آن سمت هم گرفته میشد. تو باید در کنارش بمانی و مراقب او باشی تا بازگردم.»
زمین لرزید و هوردخت خورشیدی را که بسترش گشته بود در جنبش دانست. با آن حال تب آلوده صداها را نیز بی معنا و درهم میشنید. صدایی زمخت و پرنیاز صدای گریستن های بی امان دو نوزاد صدای دم ازدها، صداهایی که نمی گذاشت فرا خواندن های هامون را بشنود. آن صداها چنان او را به رنج افکنده بود که از جای برخیزد و بدانها پاسخ گوید ولی قبل از آن باید شیره درخت زندگی را می نوشید.









