کتاب به تنهایی های من دست نزن
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
شیوا را میبینم که دست شمیم را گرفته و هراسان بهسمتم میدود. شمیم وحشتزده و بیسروصدا بدون اینکه اعتراض کند، به دنبال شیوا کشیده میشود. چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقدر پریشاناند؟ قدمهایم را تند میکنم.
«چی شده؟»
از همین فاصله، قفسهی سینهی شیوا را میبینم که از شدت ترس بالا و پایین میشود. اینهمه آشفتگیاش قلبم را به وحشت میاندازد. چه بلایی سرش آمده؟
«شیرین پیش توئه؟»
درست میشنوم؟ شیوا گفت شیرین پیش من است؟
متعجب میگویم:
«نه!»
«نه؟»
این را میگوید و دستش را جلوی دهانش میگیرد. نمیتوانم چشم از نگاه وحشتزدهی شمیم که به مانتوی شیوا چسبیده، بردارم. شیوا که در مرز سقوط ایستاده، با صدایی لرزان مینالد:
«خاک بر سرمون شد… خاک بر سرمون شد… تو ماشین نیست.»
زبانم بند میآید. تمام صداهای اطرافم قطع میشوند و قلبم خودش را به درودیوار سینهام میکوبد. چیزی شبیه طناب، دودستی گلویم را میگیرد و راه تنفسم را قطع میکند. کیسهی خریدهایم از دستم رها میشود. چند لحظه طول میکشد چیزی که شنیدهام را در ذهنم حلاجی کنم. اصلاً نمیفهمم چه گفته و چه شنیدهام. زمان و مکان را گم کردهام. دوباره به شمیم نگاه میکنم که از ترس، شیوا را گرفته و دستش را رها نمیکند. به خودم میآیم، تمام قدرتم را جمع میکنم و همانطور که بهسمت ماشین میدوم، به شیوا که پشتسرم راه افتاده، میگویم:
«یعنی چی توی ماشین نیست؟ مگه پیش تو نبود؟»


