کتاب هر شب دختری می گرید
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
من به چشم خود دیدم که گیس های بافته اش باز شد و موهایش در هوا به پرواز در آمد. پروانه گوش هایش را محکم گرفت و چشمانش را بست، توکا در حالت نشسته کمی از زمین فاصله گرفت، میان زمین و آسمان معلق مانده بود. درها و پنجره ها باز و بسته می شد و محکم به هم می خورد. پروانه را در آغوش گرفتم و سرش را میان سینه ام پنهان کردم، صدای توکا تغییر کرد و کاملا مردانه و دورگه شد. همچنان وردهایی را به صورت آهنگین می خواند عضلات پروانه در آغوشم منقبض شده بود. باران ناگهان روی زمین افتاد و توکا به یکباره ساکت شد. موهایش دورش ریخت و خودش آرام روی زمین قرار گرفت و حالت چشمانش طبیعی شد سرش را به صورت باران نزدیک کرد و دستش را روی پیشانی او گذاشت باران چشمانش را باز کرد و با نگاهی وحشت زده به اطراف نگاه کرد به زحمت آب دهانم را فرو دادم.
توکا گفت: «کار ما تموم شد.» گفتم: «اونا رفتن؟»
نگاه خسته ای به من کرد و گفت: «فعلا .بله رفتن»





