کتاب سرباز های پیاده به انتها نمی رسند
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
اینجا زیرزمین نیست. دکتر می گوید دیگر از زیرزمین خبری نیست. نمی دانم یک هفته شد یا نه. دکتر می گوید سر یک هفته من را بیرون آورده. پرونده ۱۴۶۷ ورقه ای از حالات من را آورده بیرون الان فکر میکنم ۱۹۸۱ ورقه داشته باشد. می نشیند روی مبل راحتی سبز رنگش و به من می گوید حرف بزن نه قرص قرمز می خورم نه هیچ قرص رنگی دیگری به دکتر می گویم کل کیهان هرگز وجود نداشته. می گویم من نیستم تو نیستی قرصهای رنگی هرگز نبودند. خشکی ما که محصور شده بین هزاران خشکی، دیگر هیچ وقت نبوده است. جنگل کاج های کوچک نیست از اول هم نبوده. دکتر روی مبل راحتی سبزرنگش لمیده و نگاهم می کند. نمی نویسد هیچ چیز نمی نویسد. ورقهای بیشتری از من پر نمی شود من تکثیر می شوم. در خودم با هزاران قرمزی که می جوشد و بالا می میآید. آن هایی که سالیان سال خوردم و بالا نیاوردمشان. او نمی نویسد. از پرونده ام خبری نیست.







