کتاب حصار غربت
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
سوزش عجیبی روی پوست صورتم احساس میکردم، انگار کسی داشت سیلیام میزد. بهزور چشمهایم را باز کردم و با دیدن آنهمه قیافهی وحشتزده از جا پریدم.
– شما کی هستید؟ من کجا هستم؟
با نگاهی به چهرهها فهمیدم که هیچکدام آشنا نیستند. ترس وجودم را در برگرفته بود و قادر به حرف زدن نبودم. انگلیسی را با لهجههای مختلف حرف میزدند. یکی از آنها که چهرهی کریهی داشت نزدیک آمد و مشغول ماساژ دادن پاهایم شد.
– تا حالا کجا بودی خوشگل خانم؟!
با حرکتی سریع خودم را عقب کشیدم و زانوهایم را محکم به شکم چسباندم و با التماس گفتم:
– تو رو خدا راحتم بذارید. چی از جون من میخواید؟ یه نفر به من بگه من کجا هستم.
دیوارهای اتاق کوچک با عکسهایی زشت و زننده پوشانده شده بود. وقتی نگاهم به در آهنی افتاد فهمیدم که در زندان و میان مشتی قاتل و تبهکار گیر افتادهام. برایم قابلباور نبود که چطور سر ازاینجا درآوردهام.
زنی سیاهپوست با موهای وز که روی سرشانههایش را پوشانده بود. چهلساله به نظر میرسید و هیکل ورزشکاری داشت. سرش را به صورتم نزدیک کرد و گفت:
– تکون بخور، پاشو ازاینجا. این تخت منه.









