کتاب فرار ماردوش
معرفی کوتاه
درباره ی کتاب:
سرم داشت میترکید. آسمان نور نداشت، ابرهای سیاه به هم چسبیده بودند صدای گریه های مامان توی سرم بلند و بلندتر میشد اصلان میخندید سرشانههای پالتوی بلندش پاره شد و از هر شانه اش یک مار سیاه رنگ بیرون آمد. میخندید و با مارهای روی شانه هایش حرف میزد. به آقا جانم نزدیک شد. یکی از جعبه های پراز ماهی را برداشت و محکم کوبید توی سر آقاجانم. داد زدم. هر چقدر داد میزدم کسی صدایم را نمی شنید. چشم هایم را بستم و داد زدم شبح سیاه آمده بود عقب عقب رفتم، دستش را دراز کرد تا گردنم را بگیرد. عزیز لباس های ملوانی را بغل کرده بود و بالای قبر کهنه ای گریه میکرد. داد زدم تا عزیز به دادم برسد؛ اما صدایم را نمی شنید ماهی های مرده روی هم تلمبار شده بودند و بوی سیمساکی داشت خفه ام میکرد دستی محکم شانه ام را تکان داد.





