کتاب قصه ی ماهتاب من
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
چشم هایم بی اختیار در پی او می رفت انگار جز مهتاب روی او هیچ تصویری در قاب چشمانم نمی گنجید؛ که دیدم نگاهش به جنازه جوانان و یاران کشته شده خود افتاد و فریاد زد و آیا کسی هست از حرم رسول خدا دفاع کند؟ آیا یکتاپرستی هست که از خدا درباره ما بترسد؟ آیا دادرسی هست که برای خدا به داد ما برسد؟ آیا کسی به امید آنچه نزد خداست به ما کمک می دهد؟ صدای گریه از خیمه ها بلند شد و صدای نصرت خواهی حسین تا بیکرانه هستی پیچید زنان و کودکان در اندوه خیمه های بی پناه آماده وداع ماهتاب می شدند و من آماده دنیای بی پناه.





