کتاب دنیای این روزهای من
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
فکر کردی موندی رو دستمون؟ مردم چی میگن؟
از این واژه بیزار بود. مردم مردم مردم دلش می خواست هوار می کشید و می گفت: تا کی باید تاوان حرف های مردم را بدهم و کاری نکنم که دلم می خواهد؟ تا کی باید برای هر قدم زندگی ام مواظب حرف مردم باشم؟ مردمی که لحظه ای غم من را نچشیدند و بی رحمانه قضاوتم کردند. مردمی که فقط و فقط برای گذران زمانشان پشت من حرف زدند خندیدند و تمسخر کردند.
این قصه رو تمومش کن دیگه نشنوم حرفی درباره ش بزنی نمی توانست رو در روی پدرش بایستد. احترامش را داشت و این مانع از جنگیدن خواسته هایش می شد. حالا باید تسلیم می شد و این انتخاب تمام حیثیتش را به بازی می گرفت. خوب می دانست بخشی از تمایلش برای این ازدواج رهایی از گذشته ی تلخ و بختک گونه اش است دیگر رمقی برای پاک کردن آن یک سال نداشت.





