کتاب روی ماه دی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
آن شب زودتر از همیشه چراغ را خاموش کردم و به بهانۀ خواب دراز کشیدم تا صبح زیر نفسهای باوقار بچههایم اشک ریختم و باخدا حرف زدم که به چه کسی بگویم نادر توی کوچه و خیابان پشت سر مردها راه میافتد و التماسشان میکند پدرم شوید؟ به چه کسی بگویم وقتی نسرین توی مدرسه دلضعفه گرفته و معلم پرسیده چرا صبحانه نخوردهای او فقط اشک ریخته و نگفته از خوردن نان و چای خسته شدهام؟ به چه کسی بگویم بچههایم تا صبح از گرما این دست و آن دست میشوند و ندارم پنکهای برایشان بخرم؟ زنی که با شکم برآمده سرپرست این بچههاست و مجبور است بهتنهایی آب از چاه بکشد و به ویارهایش کممحلی کند و پنج بچه خرد را به دندان بگیرد و دم بر نیاورد. همه اینها را فقط به خدا گفتم.





