کتاب سقلمه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب: در زیر آفتاب گرم و سوزان تابستان مرتضی سوار بر ماشین زهوار در رفته پدرش اکبر آقا در جاده ای کم عرض و یک طرفه به زور می تاخت جوانی بیست و هفت هشت ساله با چهره ای گرد و تپلی شبیه پدر اکبر آقا مادرش شیرین خانم و خواهرش حنانه که دو سه سالی از او کوچکتر بود نیز همراه او بودند اکبر آقا مردی پنجاه و چند ساله با لب و لوچه ای کج و کوله در خواب عمیقی فرو رفته بود شیرین خانم زنی لاغر اندام و گندمگون نیز در چرت به سر میبرد و حنانه ریز هیزه هم با گوشی همراهش مشغول بود. هر چهار شیشه ماشین پایین بود تا شاید گردش هوا کمی از فشار گرما بکاهد. مرتضی خط وسط جاده را با وسط ماشین میزان کرده بود و میراند تا از حواشی خاکی و لبه های درب و داغان مسیر در امان باشد. لحظاتی نگذشته بود که یکباره چندین خودروی شاسی بلند سیاه غول پیکر به سرعت برق در پشت ماشین آنها ظاهر شدند.





