کتاب یک قصر و چند پادشاه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
سه مامور عبوس، شانه به شانه هم به جمعیت رسیدند. هر سه مسلح و تیزبین به نظر میآمدند. هر کدام با یک جفت چشم سرکش حواسشان به تازهواردها بود. دنبال جاسوس و خرابکار بودند. مردِ سیاهروی کمرخمیدهای، که در چرخ کوچک و چوبی خود بساط حلوا و خرما و مویز داشت، ترسان بهشان سلام کرد و تعارف زد. به سلامش جوابی ندادند. فقط مامور اولی که بر خلاف آندو قلچماق، ریزهاندام و سبزهرو بود، چنگی به مویزها زد و مشتی از آنها را به دهان گشاد خود ریخت. بعد با دهان پُر گفت: اینجا که جای کاسبی نیست بیهمهچیزِ نادان! برو یک جای دیگر. یالّا زودتر!
مرد سیاهرویِ بهتزده و ترسان، چرخش را حرکت داد. شتری از میان شترها چندبار عُر کشید. ابن فرج به سمت شترها پاتند کرد. نفسش را پُرصدا بیرون داد و با چشمهایی گشاد و پرسشگر پرسید:«به کدام سو بروم؟»
چشمهایش مثل دو سنگ سیاه و صیقل یافته بود. آفتاب با حرارت زیاد بر خاکفرش چرکالود، تن کشیده بود. موجی بزرگ به جمعیت افتاد. جمعیت تکانی خورد. انگار دست باد به گندمزاری یکدست موج انداخته و میخواست گیسوانش را شانه بزند. تازهواردها ایستادند؛ خسته و تبآلود؛ در صفی طولانی به دنبال شتران خاکآلود؛ درست در وسط میدانگاه. در همان نقطۀ اصلی تلاقی مردم با کاروانهای تازه وارد. از شرق و غرب و شمال و جنوب عالم. از ایران…











