کتاب یک قصر و چند پادشاه
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
سه مامور عبوس، شانه به شانه هم به جمعیت رسیدند. هر سه مسلح و تیزبین به نظر میآمدند. هر کدام با یک جفت چشم سرکش حواسشان به تازهواردها بود. دنبال جاسوس و خرابکار بودند. مردِ سیاهروی کمرخمیدهای، که در چرخ کوچک و چوبی خود بساط حلوا و خرما و مویز داشت، ترسان بهشان سلام کرد و تعارف زد. به سلامش جوابی ندادند. فقط مامور اولی که بر خلاف آندو قلچماق، ریزهاندام و سبزهرو بود، چنگی به مویزها زد و مشتی از آنها را به دهان گشاد خود ریخت. بعد با دهان پُر گفت: اینجا که جای کاسبی نیست بیهمهچیزِ نادان! برو یک جای دیگر. یالّا زودتر!
مرد سیاهرویِ بهتزده و ترسان، چرخش را حرکت داد. شتری از میان شترها چندبار عُر کشید. ابن فرج به سمت شترها پاتند کرد. نفسش را پُرصدا بیرون داد و با چشمهایی گشاد و پرسشگر پرسید:«به کدام سو بروم؟»
چشمهایش مثل دو سنگ سیاه و صیقل یافته بود. آفتاب با حرارت زیاد بر خاکفرش چرکالود، تن کشیده بود. موجی بزرگ به جمعیت افتاد. جمعیت تکانی خورد. انگار دست باد به گندمزاری یکدست موج انداخته و میخواست گیسوانش را شانه بزند. تازهواردها ایستادند؛ خسته و تبآلود؛ در صفی طولانی به دنبال شتران خاکآلود؛ درست در وسط میدانگاه. در همان نقطۀ اصلی تلاقی مردم با کاروانهای تازه وارد. از شرق و غرب و شمال و جنوب عالم. از ایران…
معرفی محصول
مشخصات کتاب
کتابهای بیشتر از مجید ملامحمدی
مشاهده همهکتابهای بیشتر از نشر نشر معارف
مشاهده همهدیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجم
دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.