کتاب کودکی که فروخته شد
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب: «مادرش درحالیکه بهشدت میگریست، باز او را به سینه فشرد. بر گونه و دست و صورتش بوسه زد؛ بوسه و نم اشکهایی که امین هنوز آنها را روی صورتش حس میکرد. مردی که بستۀ پول و کیسههای آرد و گوشت را داده بود، آمد دست او را گرفت و کشید. مادرش با التماس گفت: «تو را به خدا مراقبش باشید. خیلی کوچک است، کاری بلد نیست. به هر کس و خانوادهای که میدهیدش، بگویید مادرش مجبور بود بفروشدش. بچۀ ساکت و خوبی است.»









