کتاب آخرین فروشنده
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
من رضا حاتمی هستم. در بیستوپنجم خردادماه 1368 در خانوادهای از طبقة متوسط، در یکی از نقاط پایینشهر مشهد به دنیا آمدم. شرایط زندگی ما طوری بود که من از ششهفتسالگی مجبور به کار شدم. پدرم در کارخانة جاجیمبافی کار میکرد. بعد از مدتی به دلایل نامعلومی کارخانه ورشکست شد و پدرم کارش را از دست داد. با بیکار شدن پدرم، موضوع کار کردن من و برادر بزرگم تشدید شد. ما برای گذران زندگی ناگزیر هرروز بعد از کلاس درس کارهای مختلفی میکردیم. شرایط مالی ما طوری بود که من با لباسهای کهنه و چکمههای زمستانی به مدرسه میرفتم. در همان دوران یک بار که با خانواده به پارک ملت مشهد رفته بودیم، در آنجا مغازة کفش و لباسفروشی بسیار بزرگی را دیدم. کفشی در ویترین مغازه توجه مرا به خود جلب کرد. به پدرم گفتم: «این کفش را برایم بخر.» قیمت آن کفش در آن زمان معادل یکسوم حقوق پدرم بود. پدرم بهشدت با خواستة من مخالفت کرد…





