کتاب لذت بخش ترین رنجی که به آن مبتلا شدم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
ما دخترکانی سر به زیر و محجوب بودیم، در کلاسهایی شلوغ و پشت نیمکتهای سه نفره. دخترکانی ساده با دلهایی کوچک که به یک نوزده، تعادل ردیف بیستهایشان به هم میخورد و اشک در چشمشان حلقه میزد. دخترکانی با مقنعههای پر از خردههای پفک و بیسکوئیت که چانهاش همیشه به سمت سمت شقیقه متمایل بود. زیر مقنعه و مانتوهای بلند نیز سایهی سنگین ترس همیشه همراهمان بود، مبادا قضاوت شویم و وقار، دیگر قواره تنهایمان نباشد. دخترکانی بودیم محصور میان صفهای طولانی هفت صبح و مشق شب.






