کتاب قطار ساعت هفت و بیست و دو دقیقه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
پنج سال قبل صبح روزی که پدر خانه را ترک کرد آنیتا سر کلاس دانشگاه بود. مادر رفته بود بازار تا مروارید برای لباس عروسی که سفارش گرفته بود بخرد. پدر می رود به اتاق زنش سروقت رگال لباس های عروس به دامن لباس ها دستی می کشد و یکیشان را که از همه ساده تر است. انتخاب می کند و داخل جعبه می گذاردش در کمد کفش های پاشنه دار را باز می کند. همه را می ریزد پایین اما کفشی برنمی دارد. بعد لباس فرم اش را می پوشد، کلت را داخل چمدان می گذارد و با قطار میرود به تبریز عکس ای کین را یک سال بعد میفرستد برای انیتا آی گین در لباس عروس دست دوخت مادر در حالی که دست انداخته دور کمر پدر، می خندد. پدر هم در عکس لبخند میزند. لباس نظامی تنش است و گفتی به کمرش





