کتاب اومامی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
همین جور گریه می کردم بی امان بی اختیار انقدر که دیگه کم کم عقم گرفت و بهو بالا آوردم. آب سیاه خون آبه ای که تموم نشدنی بود. می تونستم بوی تعفنش رو بفهمم. تو کثافت خودم شنا می کردم و بالاخره تو همون کثافت هم خفه شدم مردم… بوی عفونت مورچه رو مست می کنه به مورچه اومد. به عنوان تست به گاز کوچولو ازم کند. خوب که مزه مزه کرد، خوب که مست شد، رفت باقی مورچه ها رو هم خیر کرد. مورچه … مورچه… خوردنم… خوردنم… من از مورچه متنفرم. واسم تداعی کننده ی روند تجزیه شدن جسم هست. مورچه نه روی زمین خوبه نه زیر زمین بالا آوردن های گاه و بی گاه کم کم شد روزانه درست بعد از هر وعده غذا همیشه هم یه تیکه یخ تو دهنم قرچ قرچ؛ بلکه بیره بی فایده بود. استفراغ عفونت تو به سطل فلزی که روش عکس باز لایتییر کارتون گاه و بی توی استوری یک بود و داشت می گفت پیش به سوی بینهایت و فراتر از آن بینهایتی در کار نیست وقتی بچه بودم تو اون سطل فلزی سرباز جنگیام رو نگه می داشتم تا گم و گور نشن. سطل باز لاینییر درب و داغون شد اما موند. ولی همه اون سربازا یکی یکی گم و گور شدن. درست مثل خونه ای که به مرور زمان فرسوده می شه اما برقرار می مونه ولی اهالی خونه دونه به دونه میرن و ناپدید میشن… به صبح زود مثل به مرده متحرک سطل فلزی باز لایتییر زیر بغلم، پاشدم رفتم همون بیمارستانی که قلبم رو با بالون فرستادن آسمون وسط سالن فریاد زدم… من… سرطان… دارم…..





