کتاب بی نشان
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
با صدای اذان چشم هایم را باز کردم و تند سرجایم نشستم . یک لحظه احساس کردم در مکانی ناآشنا هستم. چند بار پلک هایم را به هم زدم تا خواب از سرم پرید و هوشیار شدم . اطرافم را با دقت نگاه کردم. نه اینجا اتاق خودم در طبقه بالای خانه پدری بود. این احساس که در جای غریبی هستم در این چند شب همراهم بود. بلند شدم و به داخل حیاط رفتم . کنار حوض آب نشستم و دستم را داخل آب کردم. خنک بود با حرکت دستم امواجی را روی آب به وجود آوردم همین طور که دستم درون حوض بود یاد دو سال گذشته ام افتادم که حسرت گرفتن یک وضوی درست و حسابی به دلم مانده بود…” در بخش دیگری از کتاب ” وقتی رسیدیم بغداد گفتند شما را برای ثبت نام به استخبارات می بریم که اسامی شما را از رادیو اعلام کنند تا خانواده هایتان متوجه شوند که شما اسیر شدید.ولی بعدها متوجه شدیم که این ترفند عراقی ها بوده برای شناسایی کسانی که فرمانده، پاسدار، یا روحانی بودند؛ و گرنه هیچ وقت اسامی ما از رادیو اعلام نشده و حتی جایی ثبت نشده بود که تا آخر اسارت ما به صورت مفقود در عراق بودیم





