کتاب تا آن ستاره
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
کلاس ترم پاییزی بود و روزها کوتاه ما بعد از غروب هم که داشتیم. یادم هست یکبار گفتوگوی ما موقع غروب بود و آقای توانا آخر صحبتهایش گفت: «آن ستاره را میبینی توی آسمان بین آنچه من هستم و آنچه میخواهم باشم این قدر فاصله است. من برای طی این فاصله یک همراه میخواهم یک هم فکر میخواهم یک هم سفر» در واقع دلش میخواست درس بخواند و به مردم خدمت کند و در این راه دنبال کسی بود که در فراز و نشیبها همراهش باشد. آن لحظه به نظرم آمد صحبتهای آقای توانا احساسی و شاعرانه و رسیدن به آن هدف سخت یا حتی غیرممکن است با خودم گفتم: اگر پیشنهادش را بپذیرم. راه دراز و سختی در پیش دارم هم از رفاه و آسایش نسبی خبری نیست هم با مخاطرات مبارزه مواجهم مبارزهای که حالا حالا ادامه دارد.






