کتاب درد داغ در هوای عشقهای بی هوی زی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
میدانم چرا؟! از ابتدای شناختِ من از خویش و بیرون از خویشتن، زیبایی برایم اندوهناک بود، اندوهی دردریز…
گمانم بر این بود شاید بهنوعی از انواعِ مازوخسیم مبتلا باشم که در آرامش نیز، گمکردهای، آرامِ مرا میگرفت، صبرم را میستاند، قرارِ مرا میرُبود و مرا به جستوجوی دردِ تازه میکشاند.
این زیستِ «دردجو»، مرا «دردخو» نیز کرده است؛ آنقدر که «درد»، بر شعرم آوار و از بسامدهای شعرم شده است.
من برای تبرّی جستن از «نوعی مازوخیسم» مدام این شاهبیت مولانا را زمزمه میکردم:
مرد را دردی اگر باشد خوش است دردِ بیدردی علاجش آتش است
امّا افاقه نکرد، فائده نمیداشت. تا اینکه کتاب «دربارهی درد ۱» ارنست یونگر، نویسنده و حشرهشناس آلمانی را خواندم و آن گزینگویهاش: «ارتباط خود را با درد بگو، به تو خواهم گفت که هستی.»
همو، درد داری و دردمندی را به سلامتِ آدمی، بِماهُوَ آدمی نسبت داد، نه فقط بیماری به عبارتی، درد نشانهی ضعف نیست، رسوایی نیست… چرا دور بروم، درد هست، مثل همهچیز پیرامون. اگر حسّ نمیکنیم،
شاید برای آن است که بیحسمان کردهاند.







