
هنری گفت:«کسی رو ندیدم. این وقت سال، اونم اون ساعت تو محوطه پرنده پرنمیزنه. همه چی داشت به طرز وحشتناکی خوب پیش میرفت. حتی چراغ یه دونه ماشین هم ندیدم که از دور رد بشه. برگشتم امبرسن، صندوق بدلینگررو بردم پایین. طرف ازشو چرخوندم سمت زیر پلهها، گذاشتم همونجور رو چرخدستی بمونه و بعد رفتم بالا سرغ کمد مستخدمه. میلهی…

