
بخشی از کتاب : هل: من واقعا احمقم. همین رو می خوام بگم. ترسکات: چه مدرکی از احمق بودنت داری؟ یه مثال از حماقتت بزن. هل: نمی تونم. ترسکات: چرا؟ باورم نمی شه تو احمق باشی. هل: هستم. من بانکو زدم. (با اضطراب می خندد.) بیا، به این می گن حماقت. گفتم که. ترسکات: خیلی احمقی اگه فکر کردی حرفتو…

