
دمكوچولوها در مزرعهي قارچ زندگي ميكردند. آنها خانههاي كوچكي داشتند. تا قارچ رشد ميكرد و بزرگ ميشد، آدمكوچولوها يك راهپله در آن درست ميكردند و در كلاهك آن اتاقي ميساختند. واي، خداجون! در همان خانه، بهراحتي دو تا آدمكوچولو جا ميشدند! اما روزي از روزها، پسربچهاي از كنار مزرعه رد شد، قارچها را ديد و آنها را چيد.. 111 قصهی…





