
بخشی از کتاب: بخاطرات مردی که دیگر نه از چیزی میترسد و نه چیزی برای پنهان کردن دارد. از همان کودکی اجرا میکردم مادرم مرا از سه چهار سالگی سینما می برد. روزها در کارخانه سخت کار میکرد و وقتی به خانه بر می گشت با من که تنها همدمش بودم، به سینما می رفتیم نمی دانست که دارد آینده…
۴۰۰,۵۰۰ &#x۰۶۲A;&#x۰۶۴۸;&#x۰۶۴۵;&#x۰۶۲۷;&#x۰۶۴۶;