
آسانسور ایستاد و در با غژغژی دیگر باز شد. الکس سرش را کج کرد. گیج شده بود؛ به جای زیرزمین راهروی ناشناسی روبه رویش قرار داشت. به صفحه نمایش دیجیتال بالای آسانسور نگاه کرد: طبقه ی چهار. با انگشت اشاره اش دوباره دکمه ی زیرزمین را فشار داد و فکر کرد: حتما خراب شده. آسانسور از جایش تکان نخورد. الکس…

