
هراســان از خواب پرید. عرق ســردی روی پیشــانیاش نشســته بود و بدنش هیچ حســی نداشــت. قلبش تند میزد و گلویش خشــک شــده بود. با گوشــە روســری صورتش را پاک کرد. به سختی خودش را چرخاند. لبە تخت نشست. به اطرافش نگاهی انداخت و از اینکه هر چه دیده خواب بوده خدا را شکر کرد. باران شــاقی میبارید و صدای برخورد…
۸۵,۵۰۰ تومان