کتاب ماه جبین
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
هراســان از خواب پرید. عرق ســردی روی پیشــانیاش نشســته بود و بدنش هیچ حســی نداشــت. قلبش تند میزد و گلویش خشــک شــده بود. با گوشــە روســری صورتش را پاک کرد. به سختی خودش را چرخاند. لبە تخت نشست. به اطرافش نگاهی انداخت و از اینکه هر چه دیده خواب بوده خدا را شکر کرد. باران شــاقی میبارید و صدای برخورد قطراتش به شــیروانی شــنیده میشــد. ردش روی پنجره هم میماند. عصایش را برداشــت و به ســختی از جا بلند شــد.آرامآرام به سمت پنجره رفت و برای اینکه تعادلش بهم نریزد، به دیوار تکیه داد.از آن بــالا، کوچــه پیــدا بود اما خبــری از آدمیزاد نبــود. معلوم بود که بــاران همه را فراری داده. گرە روسریاش را محکمتر کرد و از اتاق خارج شد. از تهمینه خبری نبود؛ چند بار صدایش کرد اما جوابی نشــنید. با خودش گفت: “یعنی کجا رفته تــوی این بارون؟” دســت به عصا، به ســمت آشــپزخانه رفت تا گلویــی تازه کند؛لیوان آب را لاجرعه سر کشید، صورتش را شست و همــۀ جزئیــات را مرور کــرد. خوب یادش میآمــد که چه خوابــی دیده! بغض اه گلویــش را بســت. انــگار دنیــا بــه آخــر رســیده بــود… . همهجــا را آب گرفتــه…





