
بخشی از کتاب: تنم گرگرفت صورت سفید حبیب سرخ شد. توی دلم امام رضا را قسم دادم همسایهاش را نجات بدهد. ابوحمزه تبر را دودستی برد بالا به ماها نگاه کرد. انگار میخواست عکس معلمان را ببیند که التماسش میکنیم یا نه شهادتین را زیر لب گفتم قلیم محکم میکوبید به نفسنفس افتادم هر لحظه تصور میکردم سر حبیب پرت…
۳۲۸,۵۰۰ تومان