
لحظه ای همگی مات ومبهوت به هم نگاه کردند .حدس زدم انتظار نداشتند رضا با دختری مثل من قصد ازدواج داشته باشه.چون به اندازه یک کوهبین عقایدمون فاصله بود.من کجا و رضا کجا.بعد از دقیقه ای سکوت،قبل از همه سجاد بهمون تبریک گفت و سپس بقیه یکی یکی تبریک گفتند.در ظاهر خودمو خوشحال نشون می دادم ولی درونم آشفته و…



