نشر علی
چینش کتابها

انگار یادمان رفته بود خارج از دیوارهای این باغ کویر است. هر دو فقط به آن لحظه چسبیده بودیم، به آرامشی که داشتیم و به قول آزاد هم را کامل میکردیم. مشاورمان به ما میگفت متضادترینهای سازگار... و این برای من و او قشنگ بود. وقتی شعرخواندنمان تمام شد و تصمیم گرفتیم توی باغ بدوییم و مسابقه بدهیم، سازگار بودیم.…

بخشی از کتاب: میدونی... فیروزه سنگ خیلی گرونی نیست... ولی خیلی اصیله. ارزش بعضی چیزها به اصالتشونه، نه به قیمتشون. و یه سنگریزهی کندهشده از لبهی سکو برداشت و بین انگشتهاش نگه داشت. بعد سمت سالار گرفت. سالار متوجه منظورش شده بود. اخمی کرد و کف دستش رو جلو برد. سنگ روی دستش افتاد و غلتید. یه تیکهی براق و…

بخشی از کتاب: عشق مثل سرطان عمل میکرد. مثل سلول های سرطانی تکثیر میشد. بیشتر و بیشتر... وقتی به خودت میآمدی که تک تک سلول هایت به آن آلوده شده بودند. عشق معیار نداشت. اندازه نداشت. در زمان و مکان تعریف نمیشد. نه میشد آن را نشأت گرفته از قلب دانست، نه مغز. حساب و کتاب نداشت. یک جور عجیبی…

از متن کتاب: از آمدن او متعجب بودم. نمیدانستم چه ریگی به کفش دارد که امشب بیدردسر اینجا نشسته و لام تا کام حرف نمیزند! ناراضی بود؟ پس چطور گل مورد علاقهام را آورده بود؟ قطعا او مرموزترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم. سرش را بالا آورد، انگار که سنگینی نگاهم را روی خودش احساس کرده بود. نگاهمان…

بیرون از کوپه فضا رنگ دیگری داشت. صدای خندهای مردانه از کوپهی کناری میآمد و بوی گلپر تخمههایی که شکسته میشد. قطار از شهر دور شده بود. تا چشم کار میکرد همه جا بیابان بود. جوانکی با لباس سربازی از کنارش گذشت. خودش را به دیوارهی قطار چسباند تا مانع راهش نشود. این لباسهای خاکی رنگ وحشتش را بیشتر میکرد.…

از متن کتاب: قربونت برم، چشم چشم، میتونم؛ دیگه حرف از نتونستن و نشدن نمی زنم، به مامان سپردم دکتر و راضی کنه سیبیلشو چرب کنه یه دو ماهی بهم فرصت بده اگر ببینه چرخ تشریفات خوب میچرخه پشیمون میشه... حتی اگر هم منصرف نشه ما کار خودمون رو کردیم نه؟ با افتخار کرکره ی تشریفات و میکشیم پایین و…

از متن کتاب: من خیره مانده بودم به قالیچهای روی دیوار، با گلهای ریز و زمینهی آبی درباری که عجیب به چشمم آشنا میآمد. بخشی از کودکیهای من پر بود از این طرح و نقشها. کنارش ایستادم و دست کشیدم روی نخهای ابریشمیاش؛ خودم را دیدم با عروسکی که بابا تازه برایم خریده بودم. پنج سالم بود. نشسته بودم روی…

احلام سکوت کرد. دستی به شال مشکیاش کشید. نگاهش را به زمین دوخت. آفاق گفت: خجالت نداره بگو دختر. احلام همه را گفت. دلش لبریز از شادی شد. مادر احلام ظرف شیرینی را که آفاق برده بود برداشت و مقابل آفاق گرفت و لبخند زد و به عربی چیزهایی گفت. آفاق نگاه به لبهای قلوهای و خوش رنگ دختر دوخت...

درباره کتاب: آخرین سوالم را هم پرسیدم شاید یک دلیل بزرگ برای دل کندن می خواستم. به عشق رسیدن حس قشنگیه آقاجون تو همه ی شعرهای تاکید داره، یه سوال خصوصی بپرسم جواب می دی؟ تو نازلی رو دوست داری؟ نگاهش غمگین بود. دوسش دارم. پایین رفت و کابوسم تعبیر و پایان عشق نافرجامم شد.... سمت ته باغ راه افتاد…

بخشی از کتاب: وقتی پسرعموی تبسم به روستا آمد تعادل همهچیز برهم خورد. کامیار؛ پسر عمویی که تبسم هیچوقت ندیده بود و روحش هم خبر نداشت که قرار است چه فاجعهای را رقم بزند. کامیار به خانهی عمویش پناه آورده بود تا پدرش به ازدواجش با دختری که دوست داشت رضایت دهد و دقیقا در همان نقطهی سرنوشتساز تعادل همه…

درباره کتاب: حانان موقع رفتن سمت اتاقش زمزمه میکند: ــ من میرم خرتوپرتای اضافیم رو جمع کنم. استرس غریبی سحر را احاطه میکند. نزدیک شدن به مالک، بعدِ اینهمه سال، بعدِ آنهمه خاطره، بعدِ آنهمه احساس که هیچوقت محو نشد، حتی وقتی فهمید او ازدواج کرده است... دلش شوری غریب دارد. شده است دختری پانزدهساله که هیجان رسیدن به یار…

بخشی از کتاب: به احساساتم اجازه دادم پیش از قلبم فرمانروایی کنند، شدم مادری که خطای فرزندش را میبیند و به آن معترف است اما فقط تذکر کوچکی میدهد و از آن میگذرد. عشق را لبالب در نگاهم جای دادم و در مقابل شب سیاه چشمانش که سوسوی نفرت را به تماشا گذاشته بود، خیره نگاهش کردم. چقدر مولکولهای هوا…

درباره ی کتاب: «بی گناهان» داستان زندگی یک خانواده پرجمعیت است. داستان از جایی شروع میشود که «شهریار» به جرم قتل دستگیر و روانه زندان میشود. «احمدرضا» پسرعمه شهریار در نیروی انتظامی کار میکند و حل پرونده به او سپرده شده است. مادر احمدرضا از او میخواهد تا شهریار را آزاد کند، اما شهریار به قتل اعتراف کرده است. احمدرضا…

بهت و ناباوری میان مردمکهایش میرقصید و سیگار توی دستش بدون هیچ پُک زدنی میسوخت. یک قدم به سمت در برداشتم و صدای خشدارش جانم را نشانه رفت: - مهم نیست باهاش تا کجا پیش رفتی. من فراموشش میکنم. برگرد! آخرین برگ غرورش را زیر پاهایم له کرد تا من بیشتر از همیشه بدانم عاشق است. « پرپر کردم گل…

بخشی از کتاب تلاطم: فنجان را توی پیش دستی اش گذاشت و دستانش جلو آمد...هنگامی که انگشتان گرمش روی دستانم کشیده شد برق از چشمانم پرید و حیران به دستانش چشم دوختم....تا به خودم آمدم و خواستم عقب بکشم دستانم را محکم گرفت و زمزمه کرد -سودا... نفس بریده از لحن عجیب و غریبش سر بالا گرفتم و به سختی…

از متن کتاب: _ با من ازدواج کردی که هر دومون رو عذاب بدی؟ از کی داری انتقام میگیری؟ از من یا خودت؟ بیحرکت میماند. کنار کنسول میایستم و بغض صدایم را به ارتعاش میاندازد. _ داری حالم رو بدتر میکنی! چند ماهه که هر ثانیه دارم میمیرم و نمیمیرم! چرا یهجوری رفتار میکنی که بیشتر از خودم بدم بیاد؟…

از متن کتاب: دیگر حس بلند شدن نداشت. دلش میخواست بخوابد. پلک زد. ولی با باز کردن چشمهایش یک جفت صندل مردانه مقابل چشمانش ظاهر شد. پوزخند زد. ناجی امشبش هم از راه رسیده بود. زانوی مرد را دید که روی شنهای تیره نشست و دست گرمی که روی گردنش قرار گرفت. صدای مرد توی فریاد موجهای بیامان دریا گم…
نویسندگانی که کتابشان در نشر «نشر علی» چاپ شده است
این لیست از دادههای واقعی کتابهای همین ناشر استخراج شده است.
مترجمانی که با نشر «نشر علی» همکاری داشتهاند
فهرست مترجمهایی که آثارشان در این نشر منتشر شده است.


















































































