
بهار تا نزدیکهای غروب کنار مانژ ایستاده بود و با دقت تکتک اسبها را نگاه میکرد. اما انتخاب کردن برایش خیلی سخت و دشوار بود. کمکم بهار احساس کرد که سرش درد میکند. برای همین سرش را بین دستهایش گذاشت و به زمین چشم دوخت و برای لحظاتی چشمانش را بست. در همین حال بود که احساس کرد چیزی موهایش…
۲۷۰,۰۰۰ تومان